فریدون ها شاید بهترین دوستان من در طول عمرم بودند و هستند. یکی در تهران است و آن دیگری در انگلستان. فریدون اول پورشهناز بود، پسری مهربان و دوست داشتی بلند قد و خنده رو و اما کمی دوستدار علم و ادب پارسی، خش صدایش مانند خسرو شکیبایی بود و اگر هم نبود، کمی خود خواسته صدایش را شبیه خسرو می کرد اما در کل صدای فریدون برایم صدای زیبایی بود و همیشه آن را دوست داشتم. وقتی شعری زمزمه می کرد به نظرم خسرو در کنارم ایستاده و شعر می خواند و چنان در نغمه صدایش مشعوف می شدم که بیانش کمی دشوار است اما هرچه بود می خواستم نقبی بر راه بزرگان بزنم و شعر های دیگران را با صدای فریدون پورشهناز روی کاست بیاورم. شاید بدانید که در دوران نوجوانی و جوانی به علوم الکترونیک روی آوردم و کمی در آن سیر و سفر کردم و الآن می توانستم از داشته های علمی ام در این زمینه کمک بگیرم.
آن دوران بر می گردد به حدود سال های 64 یا 65 که هیچ تکنولوژی و دستگاهی در شهرکوچک بخصوص در مراغه وجود نداشت تا صدا و موسیقی را در هم آمیزد و یا کسی جرات چنین حرکت های علمی عجیب و غریب را نداشت. آنکه ادب دوست بود صرفا به راه ادبی خود ادامه می داد و آنکه علم آموز بود به وادی پر دردسری همچون این کار،البته به دلیل نبود امکانات، اصلا فکر نمی کرد. اما من که هم آن بودم هم این، هر ازگاهی دل به دریا می زدم و به کارهای ناکرده دیگران در شهرهای کوچکی چون مراغه ناخنک می زدم.
بنابر این برای تلفیق صدای فریدون با موسیقی نیاز داشتم تا میکسر صدای دو کاناله ای بسازم و آن را بکار بگیرم. نمی خواهم اینجا به معرفی قطعات الکترونیک بپردازم که از حوصله خوانندگان بدور است اما به این اشاره کنم که دستگاهی ساختم که یک ورودی میکروفن داشت و یک ورودی صدای ضبط صوت، برای پخش موسیقی زمینه شعر. ما آن سال ها، در بن بست فلسطین ساکن بودیم و خانه مان دوطبقه بود. در طبقه بالا یک اتاق تو در تو داشتیم که اتاق دیگر بوسیله چندین در، از هم جدا می شد. اتاق تهی، مال من بود و کتابخانه ی گنجینه های ادبی و علمی ام را در آن نگه می داشتم. من بودم فریدون اول بود و سیامک کوثری. یک ضبط صوت شهاب کهنه ای که رنگ نقره ای داشت را به عنوان ضبط صدا و واکمن فریدون را به عنوان پخش کننده موسیقی به میکسر دست سازم وصل کردم و برای گرفتن صدای تمیز از میکروفن دوربین فیلمبرداری سوپر هشت کانن انجمن سینمای جوان بهره بردم، میکروفنی بود که توسط چیزی مانند آنتن ضبط صوت بصورت کشویی از هم باز می شد و طولش به حدود 20 سانتی متر می رسید. کار شروع شد و من موسیقی را از واکمن پخش کردم و با اشاره دستِ من، فریدون شروع کرد به خواندن شعر :
شعری از محمد علی سپانلو
آن قدر به این سو نیامدی
تا از سیلاب بهاره ی عمر تو
رودخانه عریض تر شد
بعد از ماه گرفتگی، حتی
از روشنی شب های شعر
ازوعده ی دیدار هم گریختی
من مانده ام و تنگ غروب و چهره های بیگانه
عشاق که درسایه ی افراها یکدیگر را می بوسند
در آن طرف رود تو کم رنگ شدی
همراه گوزن ها، مارال ها، سبز قباها
و سنت کوچ
در جان تو اوج می گیرد
ای کولی …
از سویی صدای دلنشین فریدون به همراه نغمه موسیقی جانکاه، سینه ام مالامال غمی فراموش ناشدنی می شد و از سویی دیگر شوق کار عجیبی که آن سال ها کسی یارای آن را داشت تا انجام بدهد. این غم و شوقِ کار، درهم تنیده بودند و من نمی دانستم که بگریم یا بخندم، حس فوق العاده ای که انگار تلخ و شیرین را باهم می بلعیدم و در انتها هم تلخی داشت و هم شیرینی!
کار که تمام شد. بارها و بارها آن را شنیدیم، فریدون کیف می کرد و سیامک لبخند خاص خودش را از زیر عینک موربش نمایان می ساخت و من در لابلای این موفقیت بال در می آوردم.
کارهای زیادی با فریدون انجام می دادیم. در تهران که بودیم. فریدون در دانشگاه شریف رشته مکانیک تحصیل می کرد و من دانشگاه آزاد الکترونیک می خواندم . فریدون در حین تحصیل، معلم مدرسه بین المللی نیز بود و زبان تدریس می کرد. اتاقی در نزدیکی میدان شمشیری تهران اجاره کرده بود که نیم خانه ای بود با یک اتاق و یک آشپزخانه یک متری که به همراه برادر بزرگش روزگار سپری می کردند. هروقت پنج شنبه ها دلم می گرفت و احساس تنهایی می کردم آنجا مکان امنی برای تنهائیم بود. با اتوبوس خودم را به آنجا می رساندم و از کوچه های تنگ وشلوغ لشگری که پشت ایستگاه اتوبوس میدان شمشیری بود عبور می کردم. خانه های در هم طنیده و کهنه ی داغون و پر از بچه های قد و نیم قد و پر سر و صدا، اما از مقابل هر کدام که می گذشتی صدای موسیقی که با دبه بود یا تنبکی کوچک، به همراه بوی مطبوع خورشت قورمه سبزی دل هر گذرنده را آب می کرد.
در آنها همیشه باز و رفت و آمد طبقه های دیگر ساختمان قدیمی و 50 ساله همیشه برقرار بود، از پله های کم عرض و بلندش بالا می رفتم و کلید در ورودی اتاق را از زیر جاکفشی کهنه بر می داشتم و وارد اتاق می شدم. اوایل شب اول فریدون می آمد و بعد از آن برادرش که در کار تاسیسات خیابان طالقانی بود وارد می شد. صدای ضبط صوت آنها اغلب نغمه های علیرضا افتخاری بود و همیشه برادر بزرگتر در حالیکه سیگاری آتش می زد زیر لب زمزمه می کرد:
ای نامت از دل و جان، در همه جا، به هر زبان جاریست
عطر پاک نفست، سبز و رها، از آسمان جاریست
فریدون از راه که می رسید با همان لبخند مهربان همیشگی و کمی متلک وار می گفت : اِ… تو باز اینجایی ناصر؟
اولین کار فریدون شست و رُفت ظرف های مانده در آشپزخانه یک متری بود و پس از آن قوطی کنسرو ماهی را داخل ماهی تابه صد ساله اش خالی می کرد و 5 عدد تخم مرغ را به آن اضافه می کرد.
پس از خوردن شام حرف ها و ایده های مان گل می زد و فریدون شروع به تعریف آنچه دوست داشت انجام بدهد می کرد. اولین ایده فریدون ساخت یک نوع پین اتصال دهنده شیشه های الماسی لوستر بود که بعد از چند ماهی از این ایده دست برداشت و از آنجائیکه من سواد الکترونیکی داشتم پیشنهاد داد تا لوازم آزمایشگاهی مدارس تولید کنیم. من چند هفته ای روی این موضوع تحقیقاتی کردم و در آخر نتیجه این شدکه چون پول نداریم فعلا بگردیم و خوش بگذرانیم تا پولدار شویم! این بود که این ایده نیز مانند ایده های فریدون به گوشه ای از تاریخ فریدونی ملحق شد.
آخرین بار تصویری از فریدون در ذهن دارم که هیچوقت پاک نمی شود. عروسی من بود و فریدون را دعوت کرده بودم. خانه خاله، در شرق تهران محله مشیریه واقع بود و عروسی مان آنجا بر پاشد. بعد از پایان عروسی و خروج مهمانان، به کوچه آمدم و در آن طرف کوچه، فریدون را دیدم که ایستاده است. پرسیدم چی شده؟ و فریدون گفت کفشهایم را دزدیده اند و منتظرم فلانی برایم دمپایی بیاورد تا بتوانم به خانه باز گردم!
هر وقت یاد آن دوران می افتم این شعر سهراب را زمرمه می کنم:
كفشهايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيهها ميگذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا ميروبد.
بوي هجرت ميآيد:
بالش من پر آواز پر چلچلههاست.
پس از آن بود که فریدون پورشهناز، پسری مهربان و دوست داشتی، بلند قد و خنده رو و اما کمی دوستدار علم و ادب پارسی، به انگلستان هجرت کرد.

